همه می گن 13 عدد نحسیه ، ولی برای من و دیانا خوش یمن بوده چون اولین شبی که بعد از به دنیا اومدن دیانا من و نی نی تا صبح ساعت 10 خوابیدیم و حتی یک بار هم بیدار نشدیم 13 مهر بود . دیانا از بدو تولد خیلی دختر نا آرومی بود . شبها 7 یا 8 بار گاهی هم بیشتر بیدار میشد و شیر می خورد ، چند بار هم با متخصص کودکان مشورت کردیم ولی از نظر اونها فسقلک هیچ مشکلی نداره فقط مامان و بابا رو حاضر غایب می کنه . خلاصه که 13 مهر برای من و نی نی ( البته بیشتر برای من ) شب فراموش نشدنی و بزرگیه . فکر کنم هر سال باید این شب رو پاس بداریم .
توی مهر اتفاقهای زیادی برای من افتاد .!؟
اول اینکه بای بای شیر خوردن ، دوم اینکه پوشک شدن کمتر شده ، سوم اینکه کم کم دارم عادت می کنم که تنها بخوام . شرح کامل وقایع رو از زبان مامان فروز بشنوید :
سلام به همه شما دوستای گل زلزله خانوم و مامان و بابا که به ما سر می زنید و لبخند رو ، روی لبهای ما می شونید .
دیانا این اواخر خیلی اذیت می کرد ، بعضی شبها تا صبح به قول خودش لالا می خواست ، من هم مجبور شدم توی 21 ماهگی اونو از شیر بگیرم ![]()
. ۵ مهر طرفای ساعت 6 بعد از ظهر که لالا می خواست گفتیم اوف شده و خودش دو تا چسب زخم روشون زد و دیگه هر کی می پرسید : لالا چی شده ؟ می گفت : اوف ، دسب اد ( چسب زد ) و اینگونه شد که دیگه با لالا بای بای کرد . در مورد پوشک هم به درخواست خودش پوشک نمی شه ولی اگه از خونه بریم بیرون پوشک می شه ، چون ممکنه که یادش بره ، وروجک گلم تا حالا که هیچ دست گلی به آب نداده امیدوارم تا انتها همین قدر با دقت باشه ، لازم به گفتنه که بعضی مواقع من یا خاله ها ساعتها توی دشویی (به قول دیانا) به انتظار می نشینیم
، یه جورایی دیانا علاقمند به اونجاست چون دیگه پوشک نمیشه .
من برای اولین بار با علیرضا ( پسر دایی مامان ) آشنا شدم . علیرضا با پدر و مادر و تنها خواهرش ( بهدخت ) به خونه ما اومده بودن . اون کلاس دوم راهنمایی ست و ساکن اهواز . از موقعی که من تولد شده بودم اونها رو ندیدم ولی وای که چه داداش مهربون و دوست داشتنی من پیدا کردم . اونقدر من دادشم رو دوست دارم که شکستن شیشه رو به گردن مامان علیرضا انداختم و هر کی از من می پرسید دیانا شیشه رو کی شکسته ؟ من در پاسخش با قاطعیت جواب می دادم بیتا . راستی همه می خواستن داداش رو بزنن و از من می پرسیدن : دیانا داداش رو بزنیم ؟ من هم با ناراحتی می گفتم نه
، داداس (داداش )نازه ![]()
ما به خونه جدید اومدیم . اینجا کوچکتر از خونه قبلی ماست ولــــــــــــــــــــــــــــی ، اینجا حیاط داریم و همین برای من کافیه چون الان که فصـل پاییزِ مـن بـا وسایـل ماسـه بـازی توی حیاط برگ بازی می کنم و به جای ماسه ، برگهای خشکِ درخت انگور و گردو رو که توی حیاطِ خونمون ریخته ، توی ماشین می ریزم و توی باغچه خالی می کنم . برف که بباره آدم برفی و گوله بازی و سر خوردن روی برف و یه عالمه عشق و حال ، تـوی بهـار و تابستون هم پر کردن استخر بادی و شنـا و ...
پس روز شمار معکوس برای آتیش سوزوندن شروع می شود .
این روزها من خیلی سرگرمم . صبح که از خواب بیدار می شم یه پژو 206 مشکی با سه سرنشین میاد دنبالم . پدر فرا در حال رانندگی ، کنار دست اون ، پدر بزرگ مامان و عقب هم الولا ( فلورا ) نشسته و همه با هم می ریم پارک . توی پارک هم کـه به به بازی و تفریح ، قایم موشک و شادی ، توپ بازی و بپر بپر ، خوردن و خوردن و خوردن . بعد از اون که یه عالمه با پدرها و خاله بازی کردیم بر میگردم خونه و یه استراحت و انرژی گرفتن برای بعد ازظهر و رفتن به یه پارک دیگه و این بار با همه اعضای خونواده .
ایـن روزها همه وسایل خونه ما جمع شده توی کارتن های کوچک و بزرگ ، سنگین و سبک ، هیچی سر جای خودش نیست ! لباسهای اسپرت من توی ساک نارنجی رنگه ، لباسهای مهمونی توی کاور آبی رنگه ، اسباب بازی های پنبه ای توی ساک آبی رنگ و عروسکها توی کارتن و ... !
نمی دونم چرا اینجا اینجوری شده ؟ تا اونجایی که می دونم ، بساط عید و خونه تکونی نیست ! پس حتما قراره یه اتفاق دیگه بیافته .
بـــــــــــــــــــــــله ، یافتم قراره ما از این خونه بریم برای همین مامان و بابا همه وسایل رو باید کارتن کنن ، که حمل اونها آسون باشه .
این اولین تجربه است برای من که توی 21 ماهگی برای من اتفاق افتاده .
این روزا مامان و بابا کارهای عجیب و غریب می کنن . اول از همه که یکی از نرده های جلوی تخت من رو جدا کردن . من رو وادار می کنن که با خاله ها شیر پاستوریزه بخورم . برای من یه عالمه مداد رنگی ، دفتر نقاشی ، کیف و ... خریدن که مشغول باشم . مامان با تلفن یواشکی با یه خاله که بهش می گه مشاور صحبت می کنه . بابا بیشتر با من بازی می کنه و خلاصه که خیلی سرم گرمه ولی فکر کنم این پچ پچ ها یه زنگ خطر می شه واسه من .
یعنی چی می خواد بشه ؟ ![]()
یعنی قراره من دیگه واسه همیشه تنها توی تخت خودم بخوابم ؟![]()
یعنی قراره من دیگه واسه همیشه لالا نخورم ؟ ![]()
یعنی قراره من دیگه واسه همیشه با این روزهای خوب خداحافظی کنم ؟![]()
پس پیش به سوی استفاده بهینه از وقت باقی مانده ![]()
ماه مرداد قرار بود به ما خیلی خوش بگذره ، قرار بود همش گردش باشه و تفریح ، عروسی باشه و شادی ، تولد باشه و بازی ، جشن باشه و خیابون گردی .
با اینکه سه تا جشن عروسی رفتیم ، 2 تا جشن تولد ، یه عالمه مهمان عزیز داشتیم ولی چی شد ؟ همش پر شد از خستگی ، نرفتن به گردش ، بازی نکردن ، خوشحال نبودن و یه عالمه چیزایی که من با این که کوچیکم متوجه می شم که این یعنی خوشحال باش که مرداد تمام شد .
بای بای مرداد بد تا سال آینده که به جبرانش مامان و بابا قراره زیباترین ماه سال رو برام بسازن .
اینم از عکسهای ما(البته فقط چندتا دونه بقیه اش رو هم تو پستهای بعدی ببینید )



ما به هر بهونه ای وسایلمون رو جمع می کنیم و به سفر می ریم . این بار باید از آله الولا ( خاله فلورا ) تشکر کنیم که ما رو به سفر برد . اونم به کجا شیراز آخه امتحان داشت و مجبور بود بره شیراز .
وای که چه کیفی داشت حیف که خییییییییلی گرم بود .
حافظ رفتیم و اولین فال زندگی مون رو گرفتیم .
سعدی رفتیم و با بچه هایی که اردو اومده بودن ماهی ها رو تماشا کردیم و بستنی خوردیم .
ارگ کریم خان رو دیدیم و چلسمه خریدیم .
تخت جمشید ، آرامگاه کورش ، نقش رستم و ... رو دیدیم و بازدید کننده ها رو عاشق و شیفته خودمون کردیم و هوارتا عکس گرفتیم .
بابا و مامان خرید کردن و ما هم طبق معمول نق نق و از همه مهمتر لالا می خواستیم .
شتر دیدیم و درشکه سواری کردیم . بادا ( بادکنک ) خریدیم و کلی رقصیدیم و بازی کردیم .
خلاصه که ما مخلص این مسافرتهای یه هویی هستیم .

