تبليغاتX
Moharram tasliyat Bad-Mah Piroozi Khoon Bar Shamshir
Lilypie - Personal pictureLilypie Second Birthday tickers دیانا

diananini

مامان فروز

diananini

http://diananini.blogfa.com

دیانا

دیانا

دیانا

دیانا روز 18 آذرماه 1386 ساعت 14:20 بدنیا اومد ، قراره من و بابا شیطنتهای وروجکمون رو توی این وبلاگ ثبت کنیم نی نی و مامان وبابا

دیانا

یک خبر

روز چهارشنبه

 ۱۸ آذر

 ساعت ۱۴:۲۰ دقیقه

سالروز تولدمه

قراره یکبار دیگه من و دوست جونهام دور هم جمع بشیم و با هم شادی کنیم . مامانی به همه مامانهای دوست جونها محل و ساعت رو اطلاع می ده . راستی کلاه برای عکس فراموش نشود   

گزارش تولد به همراه عکس در پست بعدی

ماجراهایم در قالب عکس 

 

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت 2:9 بعد از ظهر توسط مامان فروز |
بفرمائید کشک

اصلاٌ هم کار خوبی نیست که بزرگترها به ما غذا یا خوراکی بدن ، ما باید خودمون کارهامون رو انجام بدیم . آخه اینجوری بزرگترها به کاراشون می رسن ما هم از غذا خوردن لذت می بریم .

حالا بفرمائید کشک 

به که چه چسبید

می دونین مامان بعد از اینکه منو دید چه واکنشی داشت ؟

اول :

دوم :

سوم :

چهارم :

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت 1:24 بعد از ظهر توسط مامان فروز |
من کجایم ؟
به نظر شما من کجا ایستادم ؟ یه کوچولو دقت کنید متوجه می شین

مامان منو دعوا کرد ، شما دیگه چیزی نگین بهم

 

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت 1:19 قبل از ظهر توسط مامان فروز |

 من و پدر

من و پدربزرگ مامان

این هم از من

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت 1:1 قبل از ظهر توسط مامان فروز |
بدون شرح

 

اولین باری که رنگین کمان دیدم

رنگین کمان زیبا

این هم از پاییز و برگ ریزان

منطقه سامان

 

 

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت 0:30 قبل از ظهر توسط مامان فروز |
اولین ها

 

اولینهای ما به روز شد . منتظر ابراز لطفتان هستیم

 

+ نوشته شده در دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 4:24 بعد از ظهر توسط مامان فروز |
من و دوست جونهام

من توی این دو سال هوارتا دوست پیدا کردم به نظر شما توی 20 سالگی چندتا دوست دارم ؟

آدرینا گلی : دختر خاله الهام

سها شیطون و بلا : دختر خاله زهرا

مانی فسقلی : پسر خاله مریم

آرمین : پسر خاله سوزان

فائزه : دختر خاله بهار

ایلیا : پسر خاله مرضیه

ملیکا : دختر خاله رویا

زهرا : دختر خاله الهام

رژان : نوه خانوم کبیری

غزل : دختر خانوم صابرپور

امیر حسین : نوه خانوم صادقی

سوفیا ملوسک : دختر خانوم کوچکی

سونیا کوچولو : دختر خانوم کوچکی

تیام تپلی : دختر خانوم اندیک

 

توی یکی از همین روزها  عکسهای دوست جونها رو می بینید

 

+ نوشته شده در دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 4:22 بعد از ظهر توسط مامان فروز |
من یه شاخه گل هدیه گرفتم

بعد از این که من از بیمارستان مرخص شدم سها جون به دیدن من اومد و یک شاخه گل رز قشنگ به من هدیه داد . من و سها یه عالمه با هم بازی کردیم و خندیدیم . گل رو روی سرمون گذاشتیم و رقصیدیم .

ممنون سها گلی که به یادم بودی و برای عیادت از من اومدی .

سها جون

+ نوشته شده در دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 4:20 بعد از ظهر توسط مامان فروز |
بیمارستان اصلا هم جای خوبی نیست

 

قبل از بستری شدن در بیمارستان

من بعد از یه سرما خوردگی طولانی که 17 روز طول کشید مجبور شدم ۳ روز توی بیمارستان بستری بشم . وای کـه مـن و مامـان چـه روزهـای بـدی رو اونجـا گـذرونـدیم . بر خلاف اونکه مامان و بابا به من می گفتن که بیمارستان جای خوبی هستش چون مریضها رو خوب می کنه و اونها دیگه مجبور نیستن دارو مصرف کنن ، ولی به نظر من ، بیمارستان اصلا هم جای خوبی نیست به چند دلیل :

1 – نمی دونن به ما کوچولوها نباید آمپول بزنن آخه دردمون میاد

2 – نمی دونن تحمل چند روز ددر نرفتن چقدر سخته

3 – نمی دونن ما باید یه جایی باشیم که بدویم و بازی کنیم

4 – نمی دونن ما باید روی صندلی غذاخوری ، غذا بخوریم نه اینکه توی تخت

5 – نمی دونـن وقتـی کـه مـا خـوابیـم نبـاید مـزاحممون بشن حتی برای سنجیدن تب ، آخه بد خواب می شیم

و هزارتا چیز دیگه . ولی چه فایده هر چی ما بگیم مامان و بابا ها حرف خودشون رو می زنن

 

+ نوشته شده در دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 4:19 بعد از ظهر توسط مامان فروز |

هر چی به این مامان خانوم می گیم آپ کردن وبلاگ باید به روز باشه توی گوشش نمی ره که نمی ره . مامانی مثل باطری عمل می کنه ، موقعی که شارژ باشه چندتا پست با هم می ذاره و وقتی که شارژش تمام شده باشه صفرتا . امروز در حال شارژ به سر می بره پس تمام پستهای عقب مانده رو یکجا داشته باشین

+ نوشته شده در دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 4:16 بعد از ظهر توسط مامان فروز |
دایره لغات (2)

 بس ( کافیه همراه با اشاره دست)

د‘س(سس)

فیفته ( سفته )

حَسته ( خسته )

بُسُرگ ( بزرگ )

خوسل ( خوشگل )

حانوووووووووووووم ( خانوم )

عَسیس ( عزیز )

دُسی ( ترشی )

کاکاسی ( کالسکه )

گردی ( گردو )

خومَسه ( خوشمزه )

اَمی حُس ( امیر حسین )

شُها ( سها )

عزیزِضا (علیرضا )

بِها ( بهدخت )

بوست ( پوست )

گوست ( گوشت )

پَشا ( پشه )

لَلام ( سلام )

خداظ ( خداحافظ )

هِنهِ ( هندونه )

بُلو ( برو )

گیسه ( قصه )

کتاسی ( کتاب داستان )

آگا گوشه ( آقا خرگوشه )

اُستو ( استخوان )

هیس ( خیس )

دُوَک ( کمک )

اَلاغ ( کلاغ )

یه چیز خیلی بامزه که از تمام فعلهای سوم شخص برای خودش استفاده می کنه مثلا می گه : خود ( خوردم ) یا افت ( رفتم ) و یه عالمه فعل با مزه دیگه

شعرهایی که نی نی حفظ شده

این مدلی شعر می خونم وقتی که 22 ماه از زندگی را پشت سر گذاشتم

 

یه توپ دارم

دیانا : گِ گلیه

می زنم زمین

دیانا : هبااااااااااااااااا

نمی دونم تا

دیانا : دُداااااااااااااا

من این توپ رو

دیانا : نداسَم

مشقام رو خوب

دیانا : نِدِشِه ( نوشتم )

بابا بهم

دیانا : عِدی ی ی ی

یه توپ

دیانا : گِ گلی

 

 

ببعی می گه ؟

دیانا : بَ بَ

دنبه داری ؟

دیانا : نــــــــــــــــَه

پس چرا می گی

دیانا : بََََََََََ

 

 

حسنی نگو   

دیانا : بلا

تنبل

دیانا : بلا

موی بلند ، روی سیاه ، ناخن دراز

دیانا : وا ، وا ، وا

 

عاشق شعر آقا خرگوشه شده ولی هنوز بلد نیست بخونه ، ما براش می خونیم اون پانتومیم بازی می کنه

سه تا جوجه

دیانا : تو دونه ( تو لونه )

منتظرِ

دیانا : صونه  ( صبحونه )

تا مامانشون اومد

دیانا : یه قسمتش رو حذف می کنه ( فریادشون در اومد ، که ای مامان ) و می گه : دُدا ( کجایی )

چرا تو دیر

دیانا : میدا ( می آیی )

شعر اتل متل توتوله ، آقا پلیسِ ، دویدم و دویدم به آشپزخونه رسیدم ، رو  هم یاد گرفته و می خونه .

 

دیانا چی می خوای ؟

دیانا : گردی بسرگ ( گردوی بزرگ )

       بلوس خوسل ، بلوس آبی ( بلوز خوشگل و آبی )

       مانا بسرگ ( ماژیک بزرگ )

       آب سد ( آب سرد )

       تتاب گیسه(کتاب قصه )

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 10:56 بعد از ظهر توسط مامان فروز |
گرامی باد 13 مهر

همه می گن 13 عدد نحسیه ، ولی برای من و دیانا خوش یمن بوده چون اولین شبی که بعد از به دنیا اومدن دیانا من و نی نی تا صبح ساعت 10 خوابیدیم و حتی یک بار هم بیدار نشدیم 13 مهر بود . دیانا از بدو تولد خیلی دختر نا آرومی بود . شبها 7 یا 8 بار گاهی هم بیشتر بیدار میشد و شیر می خورد ، چند بار هم با متخصص کودکان مشورت کردیم ولی از نظر اونها فسقلک هیچ مشکلی نداره فقط مامان و بابا رو حاضر غایب می کنه . خلاصه که 13 مهر برای من و نی نی ( البته بیشتر برای من ) شب فراموش نشدنی و بزرگیه  . فکر کنم هر سال باید این شب رو پاس بداریم .    

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 11:10 قبل از ظهر توسط مامان فروز |
بالاخره شد اون چیزی که نباید می شد

توی مهر اتفاقهای زیادی برای من افتاد .!؟

اول اینکه بای بای شیر خوردن ، دوم اینکه پوشک شدن کمتر شده ، سوم اینکه کم کم دارم عادت می کنم که تنها بخوام . شرح کامل وقایع رو از زبان مامان فروز بشنوید :

سلام به همه شما دوستای گل زلزله خانوم و مامان و بابا که به ما سر می زنید و لبخند رو ، روی لبهای ما می شونید .

دیانا این اواخر خیلی اذیت می کرد ، بعضی شبها تا صبح به قول خودش لالا می خواست ، من هم مجبور شدم توی 21 ماهگی اونو از شیر بگیرم . ۵ مهر طرفای ساعت 6 بعد از ظهر که لالا می خواست گفتیم اوف شده و خودش دو تا چسب زخم روشون زد و دیگه هر کی می پرسید : لالا چی شده ؟ می گفت : اوف ، دسب اد ( چسب زد ) و اینگونه شد که دیگه با لالا بای بای کرد . در مورد پوشک هم به درخواست خودش پوشک نمی شه ولی اگه از خونه بریم بیرون پوشک می شه ، چون ممکنه که یادش بره ، وروجک گلم تا حالا که هیچ دست گلی به آب نداده امیدوارم تا انتها همین قدر با دقت باشه ، لازم به گفتنه که بعضی مواقع من یا خاله ها ساعتها توی دشویی (به قول دیانا) به انتظار می نشینیم ، یه جورایی دیانا علاقمند به اونجاست چون دیگه پوشک نمیشه .     

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 11:8 قبل از ظهر توسط مامان فروز |
ما داداش دار می شویم

من برای اولین بار با علیرضا ( پسر دایی مامان ) آشنا شدم . علیرضا با پدر و مادر و تنها خواهرش ( بهدخت ) به خونه ما اومده بودن . اون کلاس دوم راهنمایی ست و ساکن اهواز . از موقعی که من تولد شده بودم اونها رو ندیدم ولی وای که چه داداش مهربون و دوست داشتنی من پیدا کردم . اونقدر من دادشم رو دوست دارم که شکستن شیشه رو به گردن مامان علیرضا انداختم و هر کی از من می پرسید دیانا شیشه رو کی شکسته ؟ من در پاسخش با قاطعیت جواب می دادم بیتا . راستی همه می خواستن داداش رو بزنن و از من می پرسیدن : دیانا داداش رو بزنیم ؟ من هم با ناراحتی می گفتم نه ، داداس  (داداش )نازه

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 5:19 بعد از ظهر توسط مامان فروز |
روزشمار معکوس

ما به خونه جدید اومدیم . اینجا کوچکتر از خونه قبلی ماست ولــــــــــــــــــــــــــــی ، اینجا حیاط داریم و همین برای من کافیه چون الان که فصـل پاییزِ مـن بـا وسایـل ماسـه بـازی توی حیاط برگ بازی می کنم و به جای ماسه ، برگهای خشکِ درخت انگور و گردو رو که توی حیاطِ خونمون ریخته ، توی ماشین می ریزم و توی باغچه خالی می کنم . برف که بباره آدم برفی و گوله بازی و سر خوردن روی برف و یه عالمه عشق و حال ، تـوی بهـار و تابستون هم پر کردن استخر بادی و شنـا و ...

پس روز شمار معکوس برای آتیش سوزوندن شروع می شود .

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 5:19 بعد از ظهر توسط مامان فروز |
وقتی که بازی و تفریح به اوج می رسد

 این روزها من خیلی سرگرمم . صبح که از خواب بیدار می شم یه پژو 206 مشکی با سه سرنشین میاد دنبالم . پدر فرا در حال رانندگی ، کنار دست اون ، پدر بزرگ مامان و عقب هم الولا ( فلورا ) نشسته و همه با هم می ریم پارک . توی پارک هم کـه به به بازی و تفریح ، قایم موشک و شادی ، توپ بازی و بپر بپر ، خوردن و خوردن و خوردن . بعد از اون که یه عالمه با پدرها و خاله بازی کردیم بر میگردم خونه و یه استراحت و انرژی گرفتن برای بعد ازظهر و رفتن به یه پارک دیگه و این بار با همه اعضای خونواده .

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 5:17 بعد از ظهر توسط مامان فروز |
اینجا چرا اینجوری شده ؟

ایـن روزها همه وسایل خونه ما جمع شده توی کارتن های کوچک و بزرگ ، سنگین و سبک ، هیچی سر جای خودش نیست ! لباسهای اسپرت من توی ساک نارنجی رنگه ، لباسهای مهمونی توی کاور آبی رنگه ، اسباب بازی های پنبه ای توی ساک آبی رنگ و عروسکها توی کارتن و ... !

نمی دونم چرا اینجا اینجوری شده ؟ تا اونجایی که می دونم ، بساط عید و خونه تکونی نیست ! پس حتما قراره یه اتفاق دیگه بیافته .

بـــــــــــــــــــــــله ، یافتم قراره ما از این خونه بریم برای همین مامان و بابا همه وسایل رو باید کارتن کنن ، که حمل اونها آسون باشه .

 این اولین تجربه است برای من که توی 21 ماهگی برای من اتفاق افتاده .

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 5:17 بعد از ظهر توسط مامان فروز |
کارهای عجیب و غریب

این روزا مامان و بابا کارهای عجیب و غریب می کنن . اول از همه که یکی از نرده های جلوی تخت من رو جدا کردن . من رو وادار می کنن که با خاله ها شیر پاستوریزه بخورم . برای من یه عالمه مداد رنگی ، دفتر نقاشی ، کیف و ... خریدن که مشغول باشم . مامان با تلفن یواشکی با یه خاله که بهش می گه مشاور صحبت می کنه . بابا بیشتر با من بازی می کنه و خلاصه که خیلی سرم گرمه ولی فکر کنم این پچ پچ ها یه زنگ خطر می شه واسه من .  

یعنی چی می خواد بشه ؟

یعنی قراره من دیگه واسه همیشه تنها توی تخت خودم بخوابم ؟

یعنی قراره من دیگه واسه همیشه لالا نخورم ؟  

یعنی قراره من دیگه واسه همیشه با این روزهای خوب خداحافظی کنم ؟

 

پس پیش به سوی استفاده بهینه از وقت باقی مانده

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 11:44 بعد از ظهر توسط مامان فروز |
بالاخره ماه مرداد تمام شد

ماه مرداد قرار بود به ما خیلی خوش بگذره ، قرار بود همش گردش باشه و تفریح ، عروسی باشه و شادی ، تولد باشه و بازی ، جشن باشه و خیابون گردی .

با اینکه سه تا جشن عروسی رفتیم ، 2 تا جشن تولد ، یه عالمه مهمان عزیز داشتیم ولی چی شد ؟ همش پر شد از خستگی ، نرفتن به گردش ، بازی نکردن ، خوشحال نبودن و یه عالمه چیزایی که من با این که کوچیکم متوجه می شم که این یعنی خوشحال باش که مرداد تمام شد .

بای بای مرداد بد تا سال آینده که به جبرانش مامان و بابا قراره زیباترین ماه سال رو برام بسازن .

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 11:40 بعد از ظهر توسط مامان فروز |
اینم چندتا عکس از ما
بالاخره این مامان تنبل یه دستی به این سیستم کشید

اینم از عکسهای ما(البته فقط چندتا دونه بقیه اش رو هم تو پستهای بعدی ببینید )

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 1:37 قبل از ظهر توسط مامان فروز |
آخ جون بازم مسافرت

ما به هر بهونه ای وسایلمون رو جمع می کنیم و به سفر می ریم . این بار باید از آله الولا ( خاله فلورا ) تشکر کنیم که ما رو به سفر برد . اونم به کجا شیراز آخه امتحان داشت و مجبور بود بره شیراز .

وای که چه کیفی داشت حیف که خییییییییلی گرم بود .

حافظ رفتیم و اولین فال زندگی مون رو گرفتیم .

سعدی رفتیم و با بچه هایی که اردو اومده بودن ماهی ها رو تماشا کردیم و بستنی خوردیم .

ارگ کریم خان رو دیدیم و چلسمه خریدیم .

تخت جمشید ، آرامگاه کورش ، نقش رستم و ... رو دیدیم و بازدید کننده ها رو عاشق و شیفته خودمون کردیم و هوارتا عکس گرفتیم .

بابا و مامان خرید کردن و ما هم طبق معمول نق نق و از همه مهمتر لالا می خواستیم .

شتر دیدیم و درشکه سواری کردیم . بادا ( بادکنک ) خریدیم و کلی رقصیدیم و بازی کردیم .

خلاصه که ما مخلص این مسافرتهای یه هویی هستیم .

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 1:36 قبل از ظهر توسط مامان فروز |
مِنا کشف شد

چهارشنبه شب رفته بودیم خونه پَدَر تا دیانا با خاله ها یه کم شیطنت کنه . اونجا به همه می گفت مِنا . ما هم اولش گفتیم شاید یه کلمه الکی باشه ولی دیدیم که نه این شیطون بلا ، جدأ مِنا می خواد حالا بگرد و مِنا پیدا کن . دیگه اشکمون داشت در می اومد . هرچی می گفتیم دیانا مِنا چیه ؟ به پوشاکش اشاره می کرد و محکم می زد به پشتش . دراز می کشید روی زمین و به پشتش دست می زد . به سر و صورتش می زد و می گفت مِنا . دیگه عصبی شده بود . مجبور شدم به عمه ها تلفن بزنم شاید اونا می دونستن . پیش خودم گفتم شاید باهاش یه بازی کردن که توش یه کلمه ای شبیه مِنا بوده ولی از اونجا هم نتیجه نگرفتیم . حتی وقتی داشتم با دایی بزرگم صحبت می کردم گوشی رو از من گرفت و به اون می گفت . بمیرم الهی شاید فکر می کرده اون بتونه کمکش کنه . خلاصه اون شب رو همه اعضا خانواده با فکر مِنا به صبح رسوندن . ساعت 9 صبح خاله الولا ( فلورا ) تماس گرفت که نفهمیدین مِنا چیه ؟ من هم دست از پا درازتر .

باز هم آماده شدیم و به خانه پَدَر رفتیم . دیانا در کشو خاله رو باز کرد و با ذوق مِنا رو بهمون نشون داد شاید باورتون نشه که مِنا یعنی ماژیک و اون پانتومیم هم یعنی با ماژیک روی بدنم رو خط خطی کنید . آخه توی دوران انت ***خابا*ت یه روز خاله با ماژیک سبز همه بدنش رو نوشته بود .

چقدر بدِ که یک نفر نتونه مفهوم حرفاشو به دیگران برسونه . ای کاش روزی برسه که همه حرف دل همدیگه رو بفهمن .   

+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 8:53 بعد از ظهر توسط مامان فروز |
وای که چه عسلی شده این دیانا نی نی

وروجک مامان هر روز داره شیرینتر می شه . الهی فداش بشم ، نمی دونید وقتی می خواد بگه نیست چه جوری می گه ؟ اونم با چه ادا و اصولی ! یه کم اخم می کنه ، دستش رو به علامت نبودن می چرخونه و می گه نِی سسست . وای که چه لذتی داره شنیدن صدای یه نی نی که عمر و نفستونه و دیدن حرکاتش .

دیانا به خاله اخم کن !

وقتی خاله دقیقا روبروی دیانا ایستاده باشه دیانا سرش رو برمی گردونه چشم هاشو بالا و سمت خاله می چرخونه و یه کم ابروهاشو تو هم می کنه و نشون می ده که داره اخم می کنه ولی چند ثانیه بعد با صدای بلند می خنده . آخه این نی نی خنده رو و خوش اخلاق که نمی تونه اخم کنه .

+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 8:50 بعد از ظهر توسط مامان فروز |
آخرین واکسن

روز دوشنبه 18 خرداد ساعت 30/10 واکسن 5/1 سالگی را نوش جان کردیم . چرا این واکسن ها اینقدر درد دارن ؟ چرا این آقاها که واکسن می زنن اینقدر ترسناک هستن ؟ چرا مامان می گه اون طرف و نگاه نکن ؟

 بالاخره سوزش سوزن صدای جیغش رو هوا برد .

 وای چه تبی ، آی که چه دردی  

بمیرم الهی تا ازش دور می شدم داد می زد  : ماااااااااااامااااااان  پااا دوودو ( تا من سریعتر برم پیشش )

گل مامان  3 شب تب کرد اونم چه تبی . وقتی که آب بازی می کرد و تبش پایین اومده بود 5/38 درجه تب داشت . حالا اینا به کنار جاتون خالی ناز و عشوه ببینید . اول از همه که از پَدَر درخواست نی ( آبمیوه ) داشتن که در عرض 3 سوت یه پلاستیک آبمیوه توی بغلش بود که هیچکس حق دست زدن به اونها رو نداشت . تازه وقتی هم می خواست بشینه اول دستاشو روی زمین می گذاشت بعد در حالی که پای چپش رو که واکسن زده بود دراز می کرد ، آروم می نشست . به همه ، جای واکسنش رو نشون می داد تا ببوسنش . خودش هم تند تند می گفت اوف ، اوف

خدا رو شکر که تا 7 سالگی واکسن و بقیه ماجرا بای بای

 

+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 8:48 بعد از ظهر توسط مامان فروز |
وقتی که اولین کابوس شبانه را دید

پنجشنبه شب یا بهتر بگم جمعه صبح ساعت 3 بامداد در حالی که علی داشت با اینترنت کار می کرد و من و دیانا کنار هم روی تخت خوابیده بودیم دیانا چهار دست و پا و با جیغ از روی تخت فرار می کرد . سراسیمه از خواب پریدم و فقط تونستم مچ پاشو بگیرم که از روی تخت پرت نشه  . علی هم با صورتی وحشت زده توی اتاق اومد دیانا رو بغل کرد . قلب کوچولوی نازش مثل یه گنجشک می زد و مدام تکرار می کرد هااااااااااااپ هاااااااپ و به تخت اشاره می کرد . ما تا ساعت 5 صبح بیدار بودیم و دیانا دیگه از ترس پا توی اتاق خواب ما نگذاشت و ما به اتاق کار بابا رفتیم و اونجا خوابیدیم .

ما فهمیدیم که اون یه کابوس خیلی ترسناک دیده خواب یه هاپویی که اومده بود کنار اون . حتی دیگه از بالشش هم می ترسه .

از اون شب به بعد دیانا خیلی می ترسه . کمکم کنید بتونم اونو به همون حالت قبل برگردونم .

+ نوشته شده در شنبه نهم خرداد 1388ساعت 4:40 بعد از ظهر توسط مامان فروز |
و ما به این روش می حرفیم .......

ماما لالا ( شیر می خوام )

پَدَر

د و ( دوغ )

ما ( ماست ، ماهی و کلیه کلماتی که با ما شروع می شه )

نی   « به همراه نشون دادن فرو کردن نی در پاکت آبمیوه » ( آبمیوه )

کَ ( کشک )

اَف ( رفت ، افتاد  )

عمه نا ( عمه نرگس )

و اما یکی از مکالمات با حال دخملک

دیانا : ماما بابااااااااااااا

مامان : بابا رفته اداره

دیانا : خنده

5 ثانیه بعد

دیانا : ماما بابااااااااااااا

مامان : بابا رفته اداره

دیانا : خنده

این مکالمه بعضی مواقع تا 11 بار هم ادامه داشته
+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 1:1 بعد از ظهر توسط مامان فروز |
اینم چندتا شیرین کاری از ما

موقعی که می خواد خودش موهاشو ببنده :

اول گیره مو رو با دندونش نگه می داره بعد دو دستی موهاشو جمع می کنه و نشون می ده که داره گیره رو روی موهاش می ذاره بعد هم می گه به به به  یه روش دیگه هم داره بعد از اینکه موهاشو برس کشید می گه ماما آب وقتی با آب موهاشو خیس کرد اونا رو چنگ می زنه تا مرتب بشن آخه موهای وروجک فرفریه .  

 موقعی که می خواد عکس بگیره :

-          دیانا برو عقب تا عکس بگیرم .

دیانا :    عقب می ره سرشو کج می کنه ، کمرشو خم می کنه ، دست می ذاره به موهاش و هزارتا ژست با مزه می گیره تا یه دونه عکس ازش بگیری . این اواخر دیانا یه دونه عکس که درست ایستاده باشه نداره 

تازه بلده از خودش هم عکس بگیره  

 موقعی که می خواد غذا بخوره :

تمام غذاشو خودش قاشق قاشق می خوره و گاهی یه قاشق دهن مامان و یه قاشق هم به بابا می ده ولی اگه بخواد آب بخوره خودش می گه کی بده . اگه بگه بابا آب و مامان لیوان آب رو دهنش بذاره امکان نداره آب بخوره .

 موقعی که می ره خرید :

وقتی می ریم خرید من یا باباش نوع پوشاک رو انتخاب می کنیم ولی اون باید طرح و رنگش رو انتخاب کنه . چند روز پیش رفتیم تا براش کفش تابستونه بخریم وقتی فروشنده نمونه ها رو روی میز گذاشت خانوم خانوما که روی میز نشسته بودن یک جفت از اونا رو که به رنگ آبی و سفید بود برداشت و اجازه نداد که حتی بقیه رو توی پاش امتهان کنیم . من یه رنگ زرد و سفید رو براش برداشتم آخه یک جفت از کفشهایی که برای خرید عید برداشته بود آبی و سفید بودن خلاصه مجبور شدیم به جای اون کفشی که به سلیقه خودش نبود یه بلوز و یه کلاه به سلیقه خودش بخریم . یه موردش که خیلی با مزه بود ، مادر دیانا ( مامان بابایی ) دو تا حوله ی تنی که کلاه اون به شکل موش بود از مغازه برداشته بود و به خونه ما آورد که یکی از اونا رو انتخاب کنیم . یکی از اونا به رنگ صورتی خیلی خوشگل بود و اون یکی به رنگ سفید که کناره هاش صورتی رنگ بود هر چی من ، بابا ، مادر و عمه ها گفتیم دیانا این صورتی رنگه به به ، به خرجش نرفت و آخر همون سفید رنگه رو انتخاب کرد .

شیطونک حتی نوع آبمیوه اش رو هم باید خودش انتخاب کنه .

می بینید یه فسقلک 5/1 ساله با ما چه کارهایی که نمی کنه .

+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 12:55 بعد از ظهر توسط مامان فروز |
وقتی بابا تولد می شه

وقتی بابا تولد می شه ما یه عالمه هدیه واسش می خریم .

وقتی بابا تولد می شه ما یه عالمه نقشه می کشیم تا غافلگیرش کنیم .

وقتی بابا تولد می شه ما یه عالمه منتظرش می شیم تا بیاد خونه مامانی .

ولی وااااااااااای از دست این انتخابااااااااااااااااااااااااااات .

بابا دیر اومد خونه .

بی حوصله و خسته خسته .

تازه تا اومد گفت وای زبان هم نخوندم ، کلاس فردا رو چیکار کنم .

نقشه هامون نقش بر آب شد .

تازه خاله ها هم که قرار بود شب بیان خونه ما بمونن ، به خاطر خستگی بابا نیومدن .

خلاصه

مجبور شدیم به جای پارک توی خونه بجشنیم .

وقتی بابا تولد شد ما یه عالمه شادی کردیم رقصیدیم و هوا پریدیم ، شمع فوت کردیم و هدیه های بابایی رو باز کردیم .

راستی امسال بابا خیلی خوش بحالش شد چون دو تا تولد داشت . یکی خونه مامانی با خاله ها و یکی هم خونه خودمون با عمه ها و یه چیز با مزه که برای هر دوتاش کیک تولد نداشت با رولت برای بابایی جشن گرفتیم .

+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 12:54 بعد از ظهر توسط مامان فروز |
من و مسافرت یه هویی

وقتی بابا قرار شد بره ماموریت من و مامانی هم آماده رفتن شدیم بابا از تهران راهی تبریز می شد و ما پیش بابا بزرگ ، مامان خانوم و مامانی که رفته بود تهران تا از پدرش مراقبت کنه می موندیم آخه بابا بزرگ تصادف کرده بود . اونجا به ما خیلی خوش گذشت ولی فرهاد پسر خاله مامان منو خیلی اذیت می کرد ( اون یه نی نی 31 ساله ست ) وقتی با مامانی پانسمان پای بابا بزرگ رو عوض می کردن دست ، پا و صورتم رو چسب می زد . به من می گفت ساکت ، حرف نزن ، می خوام بخوابم حتی یک بار منو گریه انداخت ولی مامان گفت که ناراحت نباش وقتی زن گرفت و نی نی دار شد به حساب نی نی می رسیم پس به امید اون روز دایی فرهاد .

خلاصه بعد از اومدن بابا از ماموریت طی یک تصمیم جانانه ما به یک مسافرت یک روزه به همدان رفتیم . وای که چقدر خوش گذشت . البته فقط تونستیم غارعلیصدر ، شهر لاله جین ، آرامگاه بابا طاهر ، آرامگاه بوعلی سینا و موزه هگمتانه بریم .   

ولی ای کاش اینقدر بارون نمی اومد .

+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 12:53 بعد از ظهر توسط مامان فروز |
من و برنامه هام

من و مامان چندتا تصمیم توپ گرفتیم که قراره با هم اجرا کنیم

1 - هر روز بریم پیاده روی

2 - هفته ای سه روز و هر روز 45 دقیقه من برم مهد کودک تا بتونم با بچه ها بازی کنم

3 - هر شب با بابا و مامان بریم گردش 3 نفره

4 - هفته ای 1 بار به مرکز ستاره شهر بریم تا من بتونم بازی کنم

5- روزی دو بار و هر با 10 دقیقه مامان برای من کتاب بخونه

6- فعلا هر ماه 1 شعر حفظ کنم ولی چون نمی تونم جمله بگم کلمات کلیدی شعر رو می گم

7- دوست دارم ورزش کنم ولی نمی دونم اینجا جایی هست که من بتونم با بقیه بچه های هم سنم ورزش کنم یا نه ؟

عنوان کردن تصمیمات برای دیگران

وقتی که من در خواب به تصمیماتم فکر می کنم

 

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 2:17 بعد از ظهر توسط مامان فروز |

قالب وبلاگ

Free Template Blog

قالب پرشین بلاگ

قالب پرشین بلاگ

JavaScript Codes