تبليغاتX
Lilypie - Personal pictureLilypie Fourth Birthday tickers دیانا

دیانا

خاطرات دیانا صبا

دیانا بازم جلو موهاشو کوتاه کرد ولی این بار به دست خودش

من مقصرم آیا ؟

قیچی نباید تو خونه باشه آیا ؟

دیانا روز به روز شیطنتهاش بیشتر می شه آیا ؟

این بار بهش توضیح دادم که کارش اشتباه بود دفعه بعد چی باید بهش بگم ؟

می شه تو این مورد دفعه بعدی وجود نداشته باشه ؟

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم تیر 1390ساعت 2:36 قبل از ظهر توسط مامان فروز| |

من کلاس موسیگی می رم اونم از نوع بنز

هی مامان می گه دیانا بنز نه اون بلز ( الان دیگه یاد گرفتم می گم کلاس بنزل )

تو دو جلسه بهمون نتها رو یاد دادن که بگیم و می دونم که نتها روی ۵ خط حامل زندگی می کنن

 

 

 

پی نوشت :

- این پست در اولینهای دیانا ثبت شد (اولین باری که دیانا به کلاس موسیقی رفت ۲۲ خرداد ۱۳۹۰ )

 

 

نوشته شده در یکشنبه پنجم تیر 1390ساعت 11:12 قبل از ظهر توسط مامان فروز| |

جشن عروسی عمو مهدی برگزار شد و به ما حسابی خوش گذشت چرا که از دو هفته قبل از تاریخ عروسی هر شب همه جمع می شدیم و بزن و بکوب

بعد از اون جشن عروسی عمو کاظم ( پسر دایی بابایی ) بود که اونجا هم کلی آتیش سوزوندیم و همه نظرها رو به خودمون جلب کردیم ، توجه کنید که این عروسی ها یه شب جهاز برون ، یه شب حنا بندون ، یه شب عروسی ، یه شب پاتختی ، تازه عروسی عمو که داماد سلام هم داشت

بعد از اون تولد مانی ( گل پسر خاله مریم ) بود . اونجا هم که دیگه نگو ، همه بچه ها جمع و خنده و بازی و شیطنت

کلاس موسیقی می رم

قراره کلاس زبانم از دوشنبه شروع بشه

طبع شعر دارم تووووووووووووووووووووووپ ، شاید مامان یه تصمیماتی واسه ساماندهی یه این شعر گفتنای من بگیره که اونو بعدا می گم

تازه اون وسطا روز مادر بود ، تولد پدر فرا ، روز پدر خلاصه که

I love you khordad

   

نوشته شده در یکشنبه پنجم تیر 1390ساعت 10:58 قبل از ظهر توسط مامان فروز| |

چند روز پیش دیانا داشت تو اتاق آلا بازی می کرد و آلا هم داشت کشو میز آرایشش رو مرتب می کرد یهو پرسید دیانا می تونم یه سوال ازت بپرسم ؟

دیانا : بپرس

آلا : دیانا کی رفتی سر کشو من و سایه هام رو با هم قاطی کردی که من نفهمیدم ؟

دیانا : اِ اِ اِ اِ آلااااااااااااااااااااااااااااااااا از من نپرس

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1390ساعت 3:20 بعد از ظهر توسط مامان فروز| |

بازم امروز شیطنتهای دیانا نزدیک بود کار دستمون بده که خدا به خیر گذروند

هزار بار به این فسقلک می گیم :

- دیانا باید روی صندلی عقب بشینی

- دیانا کمربندتو ببند

ـ دیانا دستت رو از ماشین بیرون نکن

- دیانا موهاتو از ماشین بیرون نکن

- دیانا آروم بشین

 ولی هیچوقت نگفته بودیم دیانا این ستون خطرناکه ، دستت رو اینجا نذار

بالاخره امروز اون تجربه تلخ رو چشید ، دستش رو به ستون ماشین گرفته بود که یهو در بسته شد روی دستش و بعد از چند ثانیه با جیغ و گریه دیانا ما متوجه شدیم

۴تا انگشت دست چپش لای در ماشین رفت و کلی ما نگران و گریان شدیم .

خلاصه بعد از کلی بیمارستان رفتن و عکس و دکتر و ... تشخیص داده شد که چیز مهمی نبوده .

راستی چرا بعضی از دکترا اینقدر مغرور و خشن هستن ؟   می گم براتون دلم از کجا پره ؟

زمانی که دیانا داشت های های گریه می کرد و از درد دستش جیغ می کشید من واسه اینکه حواسش رو از درد پرت کنم و راضیش کنم که به بیمارستان بیاد یه گل رز دستش دادم و بهش گفتم این گل رو به اون آقا یا خانوم دکتر بده و ازشون تشکر کن که دستت رو معاینه کردن و کلی حرفای دیگه که اونو بخندونم

وقتی دیانا آقای دکتر رو صدا زد تا گل رو بهش بده و من هم هم صدا با اون دکتر رو صدا زدم اون برگشت و گل رو گرفت و خیلی خشک و رسمی گفت باشه   

به نظر شما باشه یعنی چه ؟ یعنی مرسی ؟

ضمنا این پست در اولینهای دیانا ثبت می شه ( اولین باری که دستش لای در موند ۳ اردیبهشت ۱۳۹۰ )

 

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و سوم اردیبهشت 1390ساعت 11:25 بعد از ظهر توسط مامان فروز| |

با یه دخترک عاشق چیکار باید کرد ؟

دیانا : مامان من عاااااااااااااااااااااااااشگتم  ( بعد از یه عالمه ماچ و بوسه ) حالا بریم پارک

دیانا : مامان من عاااااااااااااشگ سها (دوست دیانا) هستم ، ... له زنگ بزن سها بیاد بریم خونه مامی بازی کنیم

دیانا : من عاشگ خیابونم ( بعد  از اینکه رفتیم که یه تاب نیم ساعته تو خیابون بزنیم ) بریم سیتی سنتر (مرکز بازی )؟

دیانا : من لنگ سزب ( رنگ سبز ) رو عاااااااااااااااااااااااشگشم ، مامان عیب نداره رو تختیمو با مداد شمعی سزب کردم ؟

دیانا : مامان هر وقت رفتی بازار رژ لب صورتی بخر واسه خودت ، آخه با رژ صورتی عااااااااااااااااااشگتم ، بعد از یک ساعت ، من : دیانا رژ لب صورتی من کوش ؟ دیانا : تمام شد

 

 

نوشته شده در شنبه هفدهم اردیبهشت 1390ساعت 3:26 بعد از ظهر توسط مامان فروز| |

فسقلک عاشق Dark Chocolate ، هر روز باید یک بسته خریداری بشه ( حتی اگه تو خونه موجود باشه ) اونم با درصد بالا ، یه روز با خودم گفتم خوبه یه ۹۵٪ بخرم شاید زده بشه ، اونو خریدم ولی از این وروجک هر کاری برمیاد

من : دیانا بدو بیا اینو بخور ببین دوست داری ؟

دیانا : ( همونجور که یه قطعه تو دهنش بود و معلوم بود نمی تونست بخوره ) مامان چه طعمش بامزه است

من :  دوست داری همیشه دیگه اینجوری بخرم ؟

دیانا : آره مامان ولی به شرطی که با له ( یه ) چیز شیرین بخورمش

من :

نوشته شده در شنبه هفدهم اردیبهشت 1390ساعت 2:29 بعد از ظهر توسط مامان فروز| |

این روزا دیانا حسابی واسه الولا (خاله فلورا) دلتنگی می کنه . هر روز گاهی روزی دو بار منو وادار می کنه به الولا تلفن بزنم تا با اون صحبت کنه ، و هر بار تو صحبتاش چندین بار می گه الولا دلم عاااااااااااااااااااااااااااالمه واست تنگ شده .

کاش زودتر این ترم تمام می شد و الولا برمی گشت

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اردیبهشت 1390ساعت 0:15 قبل از ظهر توسط مامان فروز| |

۵ خرداد عروسی عموی عروسکمه

همیشه تمام لباسای دخترک با سلیقه خودش انتخاب می شه ، همه دور هم نشست بودیم از دیانا پرسیدم : مامانی دوست داری لباست چه رنگی باشه ؟ (مدلش از قبل مشخص شده بود یه لباس عروسکی کوتاه )

دیانا با کلی ادا گفت : تو مایه های سبز

ما :

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اردیبهشت 1390ساعت 0:8 قبل از ظهر توسط مامان فروز| |

وروجک صبح که از خواب بیدار شد به آلا (خاله فروغ)گفت من نسواکه می خوام

آلا : مسواک تو خونه خودتونه

دیانا : نه آلا دیروز که اینجا بودم همینجا بود

آلا : نهههههههههههههههههه  ، اشتباه می کنی

دیانا : همون که تو جعبه بوووووووووووووووود ، گفتی با آب دوش بخورم

آلا : آب دوش ؟  آهاااااااااااااااااااااااااااااااااااا آب جوش

دیانا : آره

اگه گفتین دیانا چی می خواست ؟ اون چیزی نبود جز یه نسکافه

 

 

نوشته شده در یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1390ساعت 11:59 بعد از ظهر توسط مامان فروز| |

 

عزیز دل مامان

 

۳ سال و ۳ ماه و ۳ روزگیت مبارک

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اسفند 1389ساعت 7:21 بعد از ظهر توسط مامان فروز| |

نوشته شده در شنبه شانزدهم بهمن 1389ساعت 8:55 قبل از ظهر توسط مامان فروز| |

عشق مامان داره کم کم یاد می گیره کلامات رو بخونه . تا الان کلمات زیر رو یاد گرفته . الان ۱۵ روزه که آموزش رو واسش شروع کردم البته زیر نظر یه موسسه معتبر .

من

مامان

بابا

دارم

پیشانی

چشم

ابرو

صورت

زبان

دست

انگشت

دهان

گوش

کفش

جوراب

نمی دونید چه لذتی داره وقتی همه کلمات رو درست می خونه و با شوق از من می خواد به عنوان جایزه یه کارت دیگه رو بهش یاد بدم . توی مرحله اول باید ۲۴ کلمه رو یاد بگیره و اونها رو هم به صورت جمله بخونه . دوره اش حد اکثر ۴۵ روزه که به هوش و استعداد کوچولوتون بستگی داره . اگه مایل بودین بگین تا اطلاعات کامل رو در اختیارتون بذارم .

 

پی نوشت :

- این پست در اولینهای دیانا ثبت می شه (اولین باری که تونست کلمه بخونه ۱۵ مهر ۱۳۸۹ )

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم آذر 1389ساعت 11:23 بعد از ظهر توسط مامان فروز| |

یک اولین دیگه به وقوع پیوست  و البته یه دسته گل دیگه هم به آب

چند روز بعد از جشن خاله فروغ که فسقلک مدام کار بزرگترها رو زیر نظر میگرفت  یه روز دیانا و روژان ( دوست دیانا ) توی اتاق داشتن بازی‌ میکردن و به هیچکس هم اجازه نمیدادن بره داخل پیششون بمونه ولی‌ ما هر از چند گاهی یه سری بهشون میزدیم که یهو یه چیز عجیب دیدیم بله کاری کا نباید میشد اتفاق افتاده بود وروجکها هنگام بازی‌ ، با کرم موهاشونو حسابی‌ چرب کرده بودن و اسمشو گذشته بودن رنگ مو و روژان هم موهای دیانا رو واسش به درخواست خود دیانا کوتاه کرده بود . جاتون خالی‌ موقع گریه و ناراحتی‌ قاه قاه بخندین. اینم از اولین باری که قیچی به موهای دیانا خورد و موهاش کوتاه شد . آخه از موقعی که تولد شده هنوز موهاشو کوتاه نکردم . در پست اولینهای دیانا ثبت میشود تا به یادگار بماند

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم آذر 1389ساعت 11:8 بعد از ظهر توسط مامان فروز| |

 خاله فروغ عقد کرد و یه جشن خیلی‌ به یادموندنی داشت . دیانا خانوم که قرار بود با آلا بره آتلیه خوابش برد و نرفت ، ولی‌ بعد از اینکه از خواب بیدار شد سر حال بود و شاد . توی جشن حسابی‌ واسه خودش میرقصید و کیف میکرد و اصلا مامانش رو هم اذیت نکرد که این بسیار مامانی رو خوشحال کرد .

اندر احوالات ما و گلناز خانوم دوست خیالی دیانا جون  

هر روز ما باید تلفنی با گلناز بحرفیم ، به اون سلام کنیم حتی گاهی اونو ببوسیم ، با اون و دیانا آلیسا آلیسا بازی کنیم ، با خودمون مهمانی نبریمش و از اونجا مدام با اون تلفنی حرف بزنیم و احوالش رو بپرسیم ، خلاصه که روزگاری داریم با این دوست خیالی وروجک .

 هفته آینده روز ۵شنبه سالروز تولد فسقلک هستش ولی‌ چون تو ماه محرم هست نمیتونیم جشن بگیریم واسه نی‌نی

کوچولو هوارتا شعر یاد گرفته و میتونه از حفظ بخونه البته بدون کمک مامانی ، هر شب موقع خواب از من می‌خواد که بهش شعرهای جدید یاد بدم .

 

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم آذر 1389ساعت 10:49 بعد از ظهر توسط مامان فروز| |

 

خیلی وقته که اینجا نیومدیم تا خبر بدیم و خبر بگیریم  

فسقلکم بزرگ شده خیلیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی

پیرو سوراخ کردن گوشهای نی نی بگم با این که قرار بود فقط 10 روز گوشواره ها تو گوشش بمونه ، از 25 مرداد تا حالا موفق نشدم گوشواره های طلا رو تو گوشش کنم

کمــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــک

عمو مهدی عقد کرد و گلکم هنوز به خانومش می گه عروس  ( دوست ندارم بگه زن عمو  ، چی بگه بهتره به نظر شما ؟ یه حس بدی نسبت به این کلمه دارم )

خاله الهام (دوست مامانی) یه پسر خوشگل به دنیا آورده و آدرینا گلی داداش دار شد اسمشم شده بردیا

موفق نشدم دیانا رو به مهد کودک ببرم ، وابستگیش داره هر روز بیشتر از روز قبل میشه ، هرچند مدیر مهد گفت تا پابان 2 سالگی صبر کنم ولی خیلی نگرانم

خاله فروغ نامزد کرده و به ما کلی خوش می گذره و قراره 14 آبان عقد کنه ، خاله یه لباس خوشگل هم واسه گلکم دوخته که فرشته جشن عقدشون بشه

گفته بودم دیانا یه دوست خیالی داره که اسمش گلنازه ! یادتون هست ؟ خبر ندارین که قراره اونم واسه جشن خاله به دعوت دیانا خانوم تشریف بیارن

اینا باشه تا بعد

نوشته شده در جمعه هفتم آبان 1389ساعت 11:50 بعد از ظهر توسط مامان فروز| |

 

یه عکس که توش یه ژست خوب گرفته باشه نداره آخه من چی بذارم اینجا ؟

 

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم شهریور 1389ساعت 11:6 بعد از ظهر توسط مامان فروز| |

دیروز کوچولوی من گوشاشو سوراخ کرد . خیلی وقت بود که دوست داشت توی گوشای کوچولوش دو تا نگین بدرخشه . قرار بود که هر وقت خواست بره عمه نا (عمه نرگس) با اون هم قدم بشه . بالاخره رسید اون روزی که منتظرش بود .

دیانا به همراه یه تیم همراه شد  مامی ، عمه نا (عمه نرگس) ، الا فروگ (خاله فروغ)، عمه اهلام (عمه الهام) . اولین گوشش رو آروم نشست و گوشش به راحتی سوراخ شد ولی بعد از اینکه دکتر خواست پشتی گوشواره رو سفت کنه فریادش هوا رفت . گوش دوم با جیغ و فریاد و گریه سوراخ شد و چه خوب که یه تیم همراهیش کردن چون این تیم خیلی سخت تونستن عشق مامان رو نگه دارن تا دکتر کارشو تمام کنه .

و اما شب ...

وااااااااااااااااااااااااای که به من و بابایی چی گذشت دیشب .

عروسکم خیلی بغض داشت . با گریه خوابید و توی خواب مدام نفسای عمیق می کشید و بغضشو نمی تونست بخوره . نمی دونید چه حالی داشتم دیگه داشت اشکم واسش در می اومد . خیلی سخته که نتونی کاری انجام بدی . خلاصه که یه اتفاق یا یه واقعه دردناک اما شیرین رو تجربه کردیم .

 

یه توصیه به مامانای گل  : به نظر من این سن یعنی (۲ سال و ۸ ماه و ۱ هفته ۱ روز )اصلا سن خوبی واسه این کار نبود آخه نمی ذاره که گوشاشو الکل بزنم . یا باید کوچولو تر می بود یا بزرگتر

 

نفس مامان داری کم کم بزرگ می شی و این یعنی یک قدم نزدیکتر به احساس بزرگی در تو

فدای این کارات بشم ، از صبح تا حالا می ری جلو آئینه و خودتو می بینی .

 

 

 

راستی یادم رفت بگم مامی و خاله واسه فسقلک یه جفت کفش و سی دی گوسفند زبل رو به عنوان جایزه خریدن . مرسی که منو خوشحال کردین

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم مرداد 1389ساعت 10:16 بعد از ظهر توسط مامان فروز| |

از روزی که بابا برای نی نی یک بسته ماژیک جایزه خریده روزگار ما رنگی شده یه روز سزب ( سبز ) یه روز گمز (قرمز ) یه روز روتختی می شه دفتر نقاشی یه روز فرش می شه بوم نقاشی . آخه این مامان بی چاره باید از دست این نی نی و بابای نی نی چیکار کنه . ماژیکها یه روز درمیون جمع می شن و روز بعد با گریه در میان .

یکی به من بگه من چه جوری می تونم اثر ماژیک رو از روی فرش ، روتختی و هزارتا چیز دیگه پاک کنم .

کی می دونه حلال ماژیک چیه ؟

نوشته شده در جمعه بیست و دوم مرداد 1389ساعت 12:48 بعد از ظهر توسط مامان فروز| |

امروز بعد از ناهار خوردن دیانا کتاب آموزش رنگهاشو برداشت و گفت مامان بخون ( کتاب ۶ رنگ رو به همراه معادل انگلیسی اون رنگ به بچه ها آموزش می ده)

من : قرمز میشه red , آبی و ...

من : دیانا حالا من می پرسم تو جواب بده

من : قرمز می شه

- : رد

من : آفرین هورااااااااااااااااا ، حالا آبی می شه ؟

-: بلو

من : آفرین ، حالا زرد می شه ؟

- :  بگو ، بگو ( یعنی من بگم چون اون بلد نیست)

من : یلو ، حالا سبز چی می شه ؟

- : سٍلو

ما (من و بابایی ) :

دور دوم

من : آبی ؟

- : ( یه کم صبر و بعد با هم ) بلو

من : قرمز ؟

- : ( با عجله که دیگه من نگم ) ردو

ما :

عشق مامانه این دخمرک شیرین زبون و باهوش

فکر کنم روزی ۱ کلمه راحت تر باشه و گلکم دیگه قاط نمی زنه

نوشته شده در چهارشنبه سی ام تیر 1389ساعت 5:32 بعد از ظهر توسط مامان فروز| |

صبح داشتم تخت فسقلک رو مرتب می کردم دیدم پستونک عروسک گردنش نیست یه کم اینورو اونور رو نگاه کردم ، نبود از دیانا پرسیدم 

من : گل مامان پستونک جیانا کجاست ؟ (اسم عروسک دیانا جیانا هستش)

- : انداختمش سطل زباله

من : آخه چرا ؟؟؟؟؟؟؟

- : جیانا دوسش نداشت گفت نمی خوامش

من : توی دلم (خدایا آخه چی بهش بگم )

نوشته شده در چهارشنبه سی ام تیر 1389ساعت 4:55 بعد از ظهر توسط مامان فروز| |

وقتی دراز کشیدم و دارم استراحت می کنم یا اینکه توی ذهنم دارم خاطرات رو مرور می کنم یا کلا حواسم اینجا نیست یه صداهایی توی گوشم می پیچه که کم کم به فریاد تبدیل می شه یه کم که به خودم می آم می شنوم که دیانا داره با دوست خیالیش صحبت می کنه

دیانا : سلام گناس ( گلناز )

- : خوبی ، کدایی (کجایی) 

- : تلفن زدم دواب ( جواب ) نمی دی

- : ما  می ریم پارک تو هم بیا

- : مامان گوسی ( گوشی )

- : مامان گناس ( گلنار )

من : باهاش صحبت کنم ؟

- : آره

من : ...( الکی مجبورم صحبت کنم )

بعد از ۳۰ ثانیه و با ناراحتی

- : بدش من   قطش کردی ؟

من :

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم تیر 1389ساعت 3:14 بعد از ظهر توسط مامان فروز| |

( صدای زنگ در )

دیانا : من درو باز کنم  

مامان : بدو بیا ( دیانا بغل می شه آیفون رو می زنه)

بابا : ( با یه شلوار سورمه ای (شلوار کتش) و پیراهن طوسی در حالی که یه عالمه خرید کرده وارد می شه ) سلام دخترم

دیانا : تیپت مبارک

بابا :

و من :

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم تیر 1389ساعت 11:6 قبل از ظهر توسط مامان فروز| |

خیلی وقته که دیانا ، عشق مامان و بابا ، یه چرا می ندازه آخر هر چی و سرشو به طرفین تکون می ده و ما دلمون می خواد قورتش بدیم با این ادا اطفاراش

- : مامان من ماه ندیدم ترااااااااااااااا ؟(چرا )

- : من گوشی بابا جواب ندم ترااااااااااااااا ؟

- : بابا گفت هییییس ترااااااااااا ؟

- : من با بابا نرم اداره تراااااااااااااااا؟

- : آگاهه ( آقاهه ) نشسته راه می رفت ترااااااااااااااااا ؟

- : پدر گفت امید من کیه ؟ گفتم من . الولا ( فلورا ) گفت من ، تراااااااااااااااااااا ؟

- : من نرم خیاط ( حیاط ) تراااااااااااااااااااااا ؟

- : تشام گرمز (چشمام قرمز ) شده تراااااااااااااا ؟

آخه فسقلک مامانی دلم غش می ره واسه حرفات

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم تیر 1389ساعت 10:55 قبل از ظهر توسط مامان فروز| |

چه خوبه که من بزرگ شدم

یعنی که می تونم به تنهایی لباسهامو عوض کنم ، بدنم رو توی حمام بشورم ، دیگه توی صندلی غذاخوریم نشینم و مثل مامان و بابا روی صندلی بشینم و غذا بخورم ، چه خوب که دستم به دستگیره در می رسه و می تونم درها رو باز کنم ، چه خوب که می تونم با بچه های کوچکتر بازی کنم و مراقبشون باشم ، چه خوب که می تونم توی پارک همه وسایل رو سوار بشم و بازی کنم . چه خوب که می تونم کمک مامان آشپزی کنم

و ... چون من بزرگ شدم

 ولی ...

چه بد که نمی تونم توی حمام موهام رو خودم بشورم چونکه من هنوز کوچیکم . چه بد که نباید خودم توی بشقابم غذا بریزم و به کارد دست بزنم ، چه بد که نمی تونم خودم به تنهایی مغازه برم و واسه خودم بستنی بخرم ، چه بد که من نمی تونم نی نی ها رو بغل کنم ، چه بد که من نمی تونم مثل بچه های دیگه توی تاب خیلی بالا برم ، چه بد که نمی تونم به فر دست بزنم

 و ...  چون من هنوز کوچیکم .

آخه یکی به من بگه من از کجا باید بفهمم که چه موقع کوچیکم و چه موقع بزرگ . شما مامان باباها می دونید دارین با ما وروجکها چیکار می کنید ؟ خوبه اگه یکی پیدا بشه و به شما بگه واااااااااااااااااااای چقدر بزرگ شدی بعد از 1 دقیقه بگه نه تو هنوز کوچیکی ، نمی تونی این کار رو بکنی .

کمک

یکی به ما نی نی ها کمک کنه

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم تیر 1389ساعت 10:11 قبل از ظهر توسط مامان فروز| |

 

 

نوشته شده در دوشنبه هفدهم خرداد 1389ساعت 6:5 بعد از ظهر توسط مامان فروز| |

 

هورا من ۵/۲ ساله شدم

 

و این یعنی که :

 من می تونم کلاس کله مگل ( کله ملق یا ژیمناستیک ) برم . ( فسقلک عاشق کله ملق زدنه )

دیانای 5/2 ساله

 

نوشته شده در دوشنبه هفدهم خرداد 1389ساعت 5:16 بعد از ظهر توسط مامان فروز| |

این روزها همه کتاب می خوانند شما چطور ؟

این ایام همه تو جو کتاب خریدن و کتاب خوندن هستن ما هم با خود اندیشیدیم که از این قوم عقب نمانیم به همین علت از آلا فروگ (خاله فروغ) خواستیم تا تعدادی کناب برای ما خریداری کند که ایشان ما را بسیار شرمنده نمود و تعداد بسیار زیادی کتاب برای ما خریداری نمود و به عنوان هدیه در اختیار ما گذاشت  و حالا

 

اندر احوالات این روزهای ما :

ساعت ۱۰ صبح ، مامان بیرون از اتاق خواب

دیانا : مااااااااااااااااااااااااااامااااااااااااااااااااااااااااااااااااااان

مامان :( دوان دوان به سمت اتاق خواب ) سلام گل مامان ، صبح قشنگت بخیر

دیانا : کباد من کدااااا ذاشتی (کتاب من رو کجا گذاشتی)

مامان : سلام فسقلک مامان

دیانا : کداست ؟ (کجاست ؟)

مامان : کدوم رو می خوای ؟

دیانا : اون که آلا داد (خاله)

مامان : برای چی می خوای ؟

دیانا : بخونم الا لکی دیگه بخره (بخونم که خاله یکی دیگه برام بخره)

مامان : حالا پاشو صبحونه بخور بعد کتاب

دیانا : دیشب خودم (خوردم)

مامان :

دیانا : بخدا دیشب خودم (خوردم)

و ...

 

اینجا               آنجا                    همه جا                با کبادها آلا      (با کتابهای خاله)

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1389ساعت 2:13 قبل از ظهر توسط مامان فروز| |

گل ما ۲ سال و ۴ ماهه شد

کلی پیشرفت کرده

تازگی ها برای انجام کارهای خوبش از جمله مرتب کردن اتاقش و کشوها ، کمک به مامان و بابا و گوش دادن به حرف اونها و ... جایزه می گیره

اگه به دیانا اعضای بدنشو به انگلیسی بگیم بهمون نشون می ده

اسم دوست جونها رو به همراه اسم مامانهاشون بلده ، اسم عمه ها رو به همراه شوهر و بچه هاشون بلده ، حتی اسم همکارهای بابا رو به همراه اسم بچه هاشون

از خواننده ها گونل و سلن دیون رو می شناسه و آهنگهاشون رو خیلی دوست داره

شعرهای زیر رو با همکاری دیگران می خونه

یه توپ دارم قلقلیه

جوجه جوجه طلایی

آقا خرگوشه

روباهه دمش درازه

آقا پلیسه زرنگه

سه تا جوجه تو لونه

حسنی نگو بلا بگو

سوسن خانوم

بلده دایره بکشه و چشم و ابرو بذاره (البته به روش خودش چشم و ابرو می کشه)

لپ تاپ بابا رو بلده روشن کنه ، کلیک کنه و با نظارت بزرگترها از منوی استارت خاموش کنه

ماجرا تعریف کنه و قصه بگه

رقص گلکم خیلی قشنگ شده

لباسهاشو به صورت کامل خودش می پوشه و در می آره ، فقط گاهی که عجله کنه کفشهاشو اشتباه می پوشه

آدرس خونه اقوام نزدیک رو بلده

و یه عالمه چیزهای دیگه که الان یادم نمی آد . 

 

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اردیبهشت 1389ساعت 10:17 بعد از ظهر توسط مامان فروز| |

سلام به شما دوست جونها و مامان و باباهای گلتون

ما با یک عالمه تاخیر و کلی خبر آمدیم

۱- ما برای بچه های شهرمون یک نمایشگاه سفره هفت سین برپا کردیم . بچه ها علاوه بر بازدید از نمایشگاه و گرفتن عکس یادگاری توی کارگاه آموزشی مراسمات نوروز و دلیل بودن هر یک از سین ها بر روی سفره شرکت می کردند .  جاتون خالی مربیگری مامان رو ببینید

۲- ما توی نمایشگاه هوارتا دوست پیدا کردیم که البته همه اونها از ما بزرگتر هستن

۳ - مامان بسیار بسیار خسته شد

۴ - امسال ما خریدی به نام خرید عید نداشتیم . فقط گاهی که مامان سفارش داشت و برای خرید وسایل بیرون می رفت مقداری از البسه خریداری می شد ( جای تشکر فراوان دارد از بازدید کنندگان عزیز که ما را در این امر یاری دادند )

۵ - ما قصد رفتن به مسافرت برای تعطیلات عید را نداریم

۶- امسال قبل از عید کسی برای ما عیدی و سبزه نیاورد

۷- خاله الی نی نی داره و ما بسیار خوشحالیم که آدرینا گلی  خواهر می شود

۸- باز هم کوزه گر از کوزه شکسته آب خورد و مامان برای سفره هفت سین خودمان نیم ساعت وقت گذاشت و فقط وسایلی که از بیرون خریده بود را کنار هم چید

۹- ما در  مدت غیبت به همه دوست جونها سر می زدیم و آپ های قشنگشون رو می خوندیم ولی به علت مشغله فراوان pm نمی گذاشتیم که از همه عذر خواهی می کنیم

۱۰ - خبر دیگری نداریم

فکر می کنم تونستم اطلاع رسانی دقیق داشته باشم که اوضاع ما در این ۵/۱ ماه چگونه بود

 

نوشته شده در پنجشنبه پنجم فروردین 1389ساعت 12:11 بعد از ظهر توسط مامان فروز| |

Design By : Night Melody